تبليغاتX
فریاد و سکوت
فریاد و سکوت ................... منم یه بندم. اما امیدوارم بنده ی خدا باشم



که را؟

تگرگی سخت می بارد

گلی از شاخه می افتد

 

که را رویا، که را کابوس؟

لینک ثابت| شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 17:22  توسط سيد عبدالله | 
تعویض لاستیک

کنار جاده می نشینم

راننده لاستیک ماشین را عوض می کند

جایی را که از آن آمده ام دوست ندارم

جایی را که راهی اش هستم دوست ندارم

چرا چنین بی صبرانه

چشم دوخته ام به تعویض لاستیک؟

تعویض لاستیک


لینک ثابت| دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 18:11  توسط سيد عبدالله | 
کوچه ی کودبی

این کوچه

در گذشته نامش کوچه ی " کودبی " بود

برای خاطر باغ کودبی                                

          در بالا

امروز نامش " بورن پل " است

برای خاطر خلبانی که در جنگ مرده است

با این همه

 این باغ همان باغ،

       باغ کودبی

   و این کوچه

هنوز همان کوچه است

با لامپ های همیشه سرد

        پیاده روهای همیشه در دست تعمیر 

درخت های همیشه پاییز

        پرندگان همیشه کوچ

زباله های همیشه پخش

کودکان همیشه گریان

...

با این همه

 این باغ همان باغ،

       باغ کود بی

   و این کوچه

هنوز همان کوچه است

بنابراین آدمی از خود می پرسد

به راستی از خود می پرسد

خلبان مرده این وسط چه کاره است؟

 و این کوچه هنوز همان کوچه است


لینک ثابت| شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 13:46  توسط سيد عبدالله | 
خورشید مطلق
ماه در تنور و

ستارگان به طواف

و آبادی

       در حسرت نان .

و آبادی در حسرت نان


لینک ثابت| سه شنبه دهم دی 1387ساعت 10:32  توسط سيد عبدالله | 
نیروی ناشناخته

انسان با نیرویی نا شناخته

و یا بهتر بگوییم ناشناختنی زاده شده است.

چهره ی نخستین او به هنگام تولد دور از دسترس است.

  اما باید آن را بیابد

  کشفی در راه است

و زیبایی کار در همین جاست.

و همین تفاوت است بین یک وجود و یک شی

شی فاقد نیروی بالقوه است،

همان است که هست.

انسان شی نیست.

تمامی رنج و تمامی شادی است،

آن همه مبارزه، آن همه آشوب،

همه در همین است.

  و باید آن را بیابد

  کشفی در راه است

 نیروی ناشناخته


لینک ثابت| دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 17:34  توسط سيد عبدالله | 
کتیبه ی سنگ قبر

زندگی کردم آن زمان و سال ها قبل از آن

مرده ام اکنون;

        زندگی می کنید نه سرافکنده اما

                                          در تعقیب

تمام شرافت انسانی در بند

آزاد میان برده های نقاب بند

زندگی کردم در بند اما آزاده بودم

رود و زمین و آسمان را نگاه می کردم

که می چرخیدند دور من و تعادل خود حفظ می کردند

و فصل ها از پرندگان و شیرینی خود

     خبر می دادند.

شما که زنده هستید،

چه کردید با این ثروت ها؟

حسرت می خورید به دورانی که می جنگیدم؟

کاشتید آیا برای برداشت های مشترک؟

بارور ساختید شهری که در آن می زیستم؟

 

زنده ها، هیچ نهراسید از من، چون مرده ام

هیچ نمانده باقی نه از فکــرم نه از

                              جسـمم

کتیبه ی سنگ قبر


لینک ثابت| پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 17:26  توسط سيد عبدالله | 
در راه یافتن

آری! خانه ی شاد و راحتم را ترک گفتم تا ببینم چه می توانم به دست آورم.

مردمانم و دوستانم را ترک گفتم تا ذهنم آرام گیرد، پاک شود.

به مسیری سخت و پر آشوب افتادم و چیزهای  بسیاری دیدم.

داستان ها و قصه های زیادی از این راه که به آن جا ختم می شود شنیدم.

       می روم و می روم، ثانیه ها به پایان می رسند.

       نایافته ها بسیار و من هنوز در راه!

***

آری! بالاخره خواهم فهمید ولی

                        در مسیر، حیرانم! 

به گاه ریزش  برف  و در دل یخ بندان و رعد،

به زوره ی باد گوش فرا می دهم، می گوید باید بشتابم!

به آواز رابین(ک.ق) گوش می دهم، مرا به آرامش دعوت می کند.

       می روم و می روم، ثانیه ها به پایان می رسند.

       نایافته ها بسیار و من هنوز در راه!

***

پس خود را تنها می بایم، امید دارم کسی مرا طلب نماید.

به فکر زندگی ام هستم و اتفاقاتی که رخ خواهند داد، رخ خواهند داد.

ولی گاهی مجبوری شکوه کنی، وقتی همه چیز بر خلاف میل توست.

هر چند می دانی در بند تقدیر خویشی.

       می روم و می روم، ثانیه ها به پایان می رسند.

       نایافته ها بسیار و من هنوز در راه!

 

 


لینک ثابت| جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 19:48  توسط سيد عبدالله | 
چه زندگی عالی ای!!

اين مردم را ببين كه چطور دور خودشان مي چرخند.

چگونه بذرهاي بمب مي پاشند.

قسمت خنده دارش اين جاست

كه

مستقيم به سوي تو مي آيند.

حفره هاي مسخره اي كه ايجاد مي كنند را ببين

مثل حفره هاي روي ماه.

قسمت خنده دارش اين جاست

كه

ما به زودي بايد در همين حفره ها زندگي كنيم.

هر چه به آخر مي رسيم، قشنگ تر مي شود.

چون در اين زندگي عالي

هرچه داريم عاريه است.

پس هيچ وقت هيچ چيز براي خرج كردن موجود نيست.

ما ورشكسته ايم. خود، تخدير خوديم.

ولي، ولي چه زندگي عالي اي كه ما داريم!!

***

به ماشين هاي حقير و مضحكي كه يافته ايم!! بنگر،

كه براي فريب تو ساخته!! و رنگ آميزي شده اند.

آدم حقير توي آن را ببين

كه رنگش با رنگ آن مي خواند.

و به دوربين هاي مسخره ي حقيري بنگر كه

دوست دارند تمام روز با آن عكس بگيرند.

به چهره ي مضحكش نگاه كن!

خنده دارش اين جاست

كه

دوستانش هم در راهند.

ولي چه زندگي عالي اي، چه زندگي عالي اي كه ما داريم!!

***

هر چه به آخر مي رسيم، قشنگ تر مي شود.

چون در اين زندگي عالي

هر چه داريم عاريه است.

پس هيچ وقت هيچ چيز براي خرج كردن موجود نيست.

ما ورشكسته ايم. خود، تخدير خوديم.

ولي چه زندگي عالي اي كه ما داريم، كه ماداريم!!

چه زندگی عالی ای ما داریم!!

 


لینک ثابت| سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 13:25  توسط سيد عبدالله | 
مشکلات

مشکلات!

آه، ای مشکلات، دست از سرم بردارید!

چهره ات را دیده ام،

و دیگر بس است، بس است.

***

مشکلات!

آه ای مشکلات، نمی فهمی

قلبم را تکه تکه می خوری!

و چیزی از من باقی نگذاشته ای!

***

جامت را سر کشیده ام

تمامی دنیای من شده ای تو.

پس انصافت کو؟

پس انصافت، کو؟

***

بیش از اینت را نمی خواهم.

نمی توانی کمی مهربان باشی؟

دیگر از دیدنت خسته شده ام.

رهایم نمی کنی؟

***

مشکلات!

آه ای مشکلات، بروید

چهره ات را دیده ام

و دیگر برایم کافی است.

***

مشکلات!

آه ای مشکلات، نمی بینی؟

مرا از هم گسسته ای.

حال مرا با غم هایم تنها نمی گذاری؟

چشمانت را دیده ام،

و چهره پنهان مرگ را،

که بر من آویخته، می بینم.

***

مشکلات!

آه ای مشکلات می دانم از ناراحتیم چه قدر خوش حالی!

آخر تو به مقصد رسیدی و من هنوز در مبداء دور خود می چرخم.

***

مشکلات!

آه ای مشکلات تو را چون دماوند بر پشتم حس می کنم.

و یک سئوال از تو دارم:

که چگونه حرکت لزج آور حشره ای را بر قله ات حس می کنم

اما نرمی و لطافت جاری شدن آب برف هایت را بر دامنه ات نه؟

دیگر هیچ چیز و هیچ کس را در اطراف خود نمی بینم.

جز مشکل

و تو قدرت گریه کردن را هم از من گرفتی.

***

حال من

تی پا خورده و رنجورم،

فرسوده و متلاطم و لرزانم.

که، از دیدنم بسیار جا بخوری!

که از دیدنم، بسیار جا بخوری!

***

مشکلات!

آه، ای مشکلات از من دور شوید

من تاوانم را داده ام.

و هم چنان نفرینت خواهم کرد.

نفرینت خواهم کرد تا پایان عمر

چون تو بودی که سال ها قبل

کسی را بر سر راهم قرار دادی

که اکنون به خاطر او، وزوز حشرات مرا دارد کر می کند.

حال، مرا با غم هایم تنها نمی گذاری؟!

***

مشکلات!

آه ای مشکلات، مهربان شو، خواهش می کنم!

سر جنگ ندارم.

و زمان زیادی هم برایم باقی نمانده.


لینک ثابت| یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 18:37  توسط سيد عبدالله | 
mona bone jakon

Yes, I've got a mona bone jakon

But it won't be lonely for long.

Yes, I've got a mona bone jakon 

But it won't be lonely for long.

 

Yes, I've got my reasons and to me they're all true,

And I wouldn't change them, not even for you.(even!)

 

Yes, I've got a mona bone jakon

But it won't be lonely for long.

Yeah!...

Ooo, yeah!!!

Back …

I'm going back!!!

And....

Yes, I've got a mona bone jakon

And  it won't be lonely for long.


لینک ثابت| سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 16:18  توسط سيد عبدالله | 
نشستن

آه، مي آيي و مي دانم كه مي آيي!

جايي نچندان دور از اينجا، تمام آنچه كه مي دانم،

به تمامي احساسات منند.

قدرتي احساس مي كنم كه از موهاي سرم زبانه مي كشد.

تنها نشسته ام، اما تنها نيستم. همه با منند.

براي ديدن لازم نيست ترا لمس كنم.

و براي ديدن لازم نيست نگاه كنم و از چشمانم بهره گيرم.

اگر زياد بخوابم، آشفته مي شوم.

آيا هميشه اينجور از خواب برخواهم خاست؟

اگر زياد بخوابم آشفته مي شوم.

آيا دوباره از خواب برخواهم خاست يا ...؟

***

آه مي آيي و مي دانم كه مي آيي.

اما انتظار زمان را ندارم!

از همراهان بد، نيمي از روحم زخمي است.

و ماه را سپاسگذارم كه قدرت ايست به من داد.

از زماني كه آن نور را ديدم  به خواسته هاي هيچكس نمي آميزم و علاقه اي ندارم.

وقتي مي ميرم و در اعماق گور فرو مي روم.

تنها چيزي كه از من باقي مي ماند همان است.

و اگر به سوي ساحل بروم آيا زورقي مي يابم؟

و اگر به سوي ساحل بروم مطمئن هستم كه برايت خواهم نوشت; يا هيچ يا مختصري!

آه، مي آيي و مي دانم كه مي آيي!

جايي نچندان دور از اينجا، تمام

آنچه كه مي دانم، به تمامي احساسات منند.

قدرتي احساس مي كنم كه از موهاي سرم زبانه مي كشد.

آه زندگي چون معمايي پر از درهاست و همه ي آنها

باز مي شوند، به سمتي كه رويت به آنها باشد.

پسر، فقط سخت بكوش، تا آنجا كه مي تواني!

تو به آنجا مي رسي كه از آنجا شروع كرده بودي


لینک ثابت| چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 17:45  توسط سيد عبدالله | 
اي كاش...، اي كاش... (شب آرزوها)

اي كاش مي دانستم، اي كاش مي دانستم،

چه مرا 8من7 مي سازد و چه تو را 8تو7!

اين يك نقطه نظر متفادت است. اووو . . ...

يك وضعيت فكري كه الآن در آن هستم. آري!

پس آنچه كه مي بينم هرگز نيست. آ . . ...

***

اي كاش مي توانستم بگويم، اي كاش مي توانستم بگويم،

چه چيز8جهنم7 را مي سازد و چه چيز 8بهشت7 را !

جهنم  بهشت

و به خودم بيايم و حواسم جمع باشد، اوووو.

يا در بيغوله اي مسكن گزينم

در حالي كه ديگران به كاخ ها مي انديشند، آري!

***

اي كاش مي فهميدم، اي كاش مي فهميدم

راز 8خوبي7 را و راز 8بدي7 را!

چرا اين سئوال ها اين قدر مرا كلافه مي كند؟

چون اي رفيق، وقتي چنين آموخته ايم كه،

بد خوب است و خوب، بد، آه . . ...

اي كاش مي دانستم راز آنچه را،

كه 8تنفر7 مي نامند و آنچه را كه 8عشق7 مي گويند

تنفر(گل زرد در ادبيات نماد نفرت است.)  عشق

چه چيز اين حد فاصل را زمخت مي سازد؟ آه ه ه

چرا هميشه هياهو و تلاش؟ آه . . ...

حدس مي زنم به اندازه كافي نمي دانم. آري.


لینک ثابت| یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 17:28  توسط سيد عبدالله | 
ویرانه ها

 چه سكوتي است به هنگام گذر از ميان خرابه هاي اين شهر قديم!

 سنگ ها فرو مي ريزند زير پاهايم و دود را تا فرسنگ ها اطراف شهر مي نگرم.

 آنچه كه در اين گذر بجا مانده، بس است تا تو را مغموم سازد.

 جمعه در پارك، بچه ها بازي كنان.

 پير مردي با سري افكنده، نتواند ديد چيزي دور و بر خويش ... نه!

 ليك در خاطرش هست كه چگونه بودست. گذشته ها، آن روزها.

 و چه خوبست ببينم باز مي گردي تو به اين شهر، دوباره.

      اين خوبست ببينم چهره اي دوستانه كه به گاه گشتن و پرسه

      و نوشيدن چاي مي آيد، در بعد از ظهر!

      و چه خوبست ببينم باز مي گردي تو به اين شهر، دوباره.

 ***

 آه، اما همه چيز تغيير يافته و زمستان، زده است انسان را!

 مي آيد آن روز كه هيچ كس نمي داندش، و ...

 سرزمين را فتح مي كند. مردم، وحشت زده و دستشان كوتاه.

 اين سو آن سو، سايه ي شن هاي ريزان!

 ساختمان ها چون پوسته هايي تهي! تو خالي! بر پا!

 و هيچ كس ... ياري ديگري نمي كند.

 كودك با دستان تسليم، افراشته، آيا مي تواند علتي پيدا كند كه چرا؟ ... نه!

 ولي به ياد مي آورد كه چگونه بوده است، روزگاران قديم.

      و چه خوبست ببينيم باز مي گردي تو به اين شهر، دوباره.

      اين خوبست ببينيم چهره اي دوستانه كه به گاه گشتن و پرسه

 كاش مي دانستي كه اكنون چه مي گذرد بر ما!

 تو به اين جا باز گشتي تا بيابي خانه ات را،

 افق آن قدر تيره و تاريك است كه تشخيص نمي دهي شيطان تخريب،

 همه چيز را بلعيده.

 بهتر آنست تا مي تواني از كناره بگذري.

 فقط به رفتن ادامه بده و فاصله ات را حفظ كن!

 از مردمي كه مي بيني!

 آه خدايا! و بهتر است از چشمانت مواظبت كني.

 كه اگر دود بگيرند، برخاستن نتواني ديگر باز!

 ***

 كجا به آزادي منتهي مي گردد؟ به چه قيمت؟

 مردم زياده مي خواهند و هيچ حاصل نمي شود.

 به من پس بدهيد! به من پس بدهيد!

 برگرديم به زماني كه زمين سر سبز بود!

 و اثري از ديوارهاي بلند نبود و دريا پاكيزه.

 خورشيد را از تابيدن باز مداريم.

 او مال تو يا من نيست ... نيست!


لینک ثابت| دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:1  توسط سيد عبدالله | 
خوابستان

آنها ما را با شيپورها و ترانه هاي هاليوود پرورده اند.

مارهاي مرده و تفكرات مسموم به خوردمان داده اند.

شيطان كه كارش تمام بود، هنوز ادامه مي دهد!

و در اين شب، صلح و آرامشي نخواهد بود!

***

استخوان سرداران قديم، خشت خانه ي ماست كنون!

آنها سرنوشتمان را پيشتر از اين، رقم زده اند. چاره اي نداريم!

شيطان كه كارش تمام بود، هنوز ادامه مي دهد.

و وقتي آنها رفتند، ما >>صدا<< خواهيم بود.

***

پرنده ي آبي بر تخته سنگ.

نسيمي ملايم مي وزد،

بر چهره ي عريان درياچه خفته،

برخيز و آزاد باش!

صدايي در گوشم نجوا مي كرد;

>>و بدين سان بيدار خواهي گشت!<<

***

برو از تپه فراز و راستين قامت بايست!

و روز را در سكوت، غسل بده!

عجله نكن، سرگردان مباش، احساس تنهايي نكن، اينقدر!

>>و بدين سان بيدار خواهي گشت!<<

***

آنچه داري، جمع و جور كن.

مگذار ضعف بر تو غلبه كند.

بدان هرجا بروي، جهان به دنبال تواست، چون سايه!

بگذار دلايلت براي خودت حقيقي بمانند.

تا پايان، در كنار يارانت بمان!

وقتي فهميدند كه بسان آنان هستي،

برخيز و آزاد باش و شادمانه بمير!

>>و بدين سان بيدار خواهي گشت!<<

-----

پ . ن: دو تا فرياده اولي ماله خودمه. حتما بخونيدشون. ممنون.


لینک ثابت| چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:43  توسط سيد عبدالله | 
فاطمه(س)، گوهر پربها

گفتم: خشم فاطمه(س)؟

گفت: جهنم خدا

گفتم: رضاي فاطمه(س)؟

گفت: بهشت مرتضي

گفتم: خُطَب فاطمه(س)؟

گفت: عين كلام مصطفي

گفتم: وضوي فاطمه(س)؟

گفت: به دردها شفا

گفتم: پهلوي فاطمه(س)؟

گفت: نشان مظلوميت مرتضي

گفتم: فدك فاطمه(س)؟

گفت: سند حقانيت علي اعلي

گفتم: همتاي فاطمه(س)؟

گفت: علي مرتضي

گفتم: عطاي فاطمه(س)؟

گفت: كوثر پربها

گفتم: خانه ي فاطمه(س)؟

گفت: منزل((هل آتي))

گفتم: دستان فاطمه(س)؟
گفت: بوسه گه رسول خدا

گفتم: پسران فاطمه(س)؟

گفت: حسن مجتبي و حسين سيدالشهدا

گفتم: دختران فاطمه(س)؟

گفت: ام كلثوم و زينب كبري

گفتم: مهر فاطمه(س)؟

گفت: صفا بخش قلوب اوليا

گفتم: مودت فاطمه(س)؟

گفت: اجرت رسالت خاتم الانبيا

گفتم، گفتم: بوي بهشت؟

گفت: فاطمه(س)

گفتم: نور بهشت؟

گفت: فاطمه(س)

گفتم جواز بهشت؟

گفت: فاطمه(س)

گفتم: افتتاح بهشت*؟

گفت: فاطمه(س)

گفتم: عين بهشت؟

گفت: فاطمه(س)

گفتم: بهاي بهشت؟

گفت: فاطمه(س)

گفتم: بهانه ي بهشت؟

گفت: فاطمه(س)

گفتم: مالك بهشت؟

گفت: فاطمه(س)

گفتم: بهشت بي فاطمه(س)

گفت: جهنم بي خاتمه

گفتم: خود فاطمه(س)؟

گفت: ام ابيها، پاره قلب رسول خدا، شفيعه ي روز جزا

 

فاطمه(س)، گوهر پربها



*  قال رسول الله(ص): «اول شخص يدخل الجنه فاطمه(س)». اولين كسي كه وارد بهشت مي شود فاطمه(س) است. بحارالانوار،ج43،ص44


لینک ثابت| دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 19:52  توسط سيد عبدالله | 
سه شنبه مرده است؟

اگر نقشي بر زمانه بگذارم ،

نتوانم گفت از آن منست.

من فقط خطي به زير كلماتم.

آري، من چون آن مرد، چون تو، عينا

نتوانم گفت: چكار بكن!

من نيز درست مثل هر كس ديگر،

به جستجوي صدايي هستم كه شنيده ام:

((آي، كجا مي روي؟ تا به كي قصد داري كه از ديگران پنهان كني؟

چه كسي گفت: فردا، سه شنبه، مرده است؟))

آه اي موعظه گر! خوابهايم را رنگي نمي سازي؟

نمي خواهي بگويي كه كجا بوده اي؟

به من بگو چه ها نديده ام، به روحم آرامش بده!

چون قصد دارم بفهمم.

اگر كسي مرا ياري دهد،

تقاضاي ديگري در زندگي ندارم.

((آي، كجا مي روي؟ تا به كي قصد داري كه از ديگران پنهان كني؟

چه كسي گفت: فردا، سه شنبه، مرده است؟))

مرد هستم يا زن؟ نامم چيست؟

بالاخره فرقي نمي كند.

هر كس، كار خودش را مي كند.

همين است ديگر!

في الحال، انسان مي زيد، انسان مي ميرد، انسان در تلاش است بداند كه چرا؟

و انسان اگر بخواهد راه آسمانها را در نوردد بايد به آن سقوط كند!

((آي، كجا مي روي؟ تا به كي قصد داري كه از ديگران پنهان كني؟

چه كسي گفت: فردا، سه شنبه، مرده است؟))

في الحال، اين واقعيت، هر لحظه جلو چشم من و تو است كه يكنواختي زندگي شهري روز به روز بيشتر مي شود.

به وراي درد زايش زمان مي رسيم.

بايد تلاش كنيم آن را بلرزه افكنيم.

نهايت تلاشمان را براي شكستن اين عالم خاكي بنماييم.

تلاش كنيم دنياي نويي بر پا كنيم!

((آي، كجا مي روي؟ تا به كي قصد داري كه از ديگران پنهان كني؟

چه كسي گفت: فردا، سه شنبه، مرده است؟))

 


لینک ثابت| دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:37  توسط سيد عبدالله | 
وبلاگ من
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
نویسنده
امکانات


اين سایت را 
صفحه خانگي خود كنید !   تماس با مدیر سایت !   اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !   لینک RSS
در باره وبلاگ
خورشید عظمت قطره ی خون شهید را می یابد... . ((شهید سید محمد حسین علم الهدی))


آرشیو موضوعی
آرشیو
هفته سوم شهریور 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم دی 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
پیوندهای روزانه
لینک دوستان
هويزه : کربلاي ايران
  خادمین شهدای هویزه
  عكس فوري
  ...اردو
  عشق غایبانه
  سايت شهيد آويني
  ((سايت جامع دفاع مقدس((ساجد
  ر کعتان فی الع ش ق
  ...همکنون
  انسان، جنایت و احتمال
  قاصدک
  تيتريكاتور
  133
  موسيقي اسلامي
  دست نوشته های یک سه نقطه
  المزمل
  قيل و قال
  (هو الحی و هو الحق و هو الهو(نارايانا
  منبرنت
  ...عشق یعنی
  ((سايت((صبح
  كشكول
  تک پسر::قالب ساز
جستجو




آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:

 

 RSS



=Title