تبليغاتX
فریاد و سکوت
فریاد و سکوت ................... منم یه بندم. اما امیدوارم بنده ی خدا باشم



موش و گربه و خاطرات بچگی....
ساعت ۱۹:۳۰ میدان انقلاب: در مغاره رو قفل می کنم و به سمت در خروجی مجتمع می رم. هوا تقریبا سرده.

ساعت ۱۹:۳۷ ابتدای گارگر شمالی: عرض خیابون رو طی می کنم و به اون سمت خیابون می رم. از کنار جوب رد می شم. نگاه نمی کنم که آب داره یا نه. دارم راه می رم که دو تا پسر از کنارم رد می شن. یه لحظه بهشون نگاه می کنم. متوجه می شم یکیشون داره به جایی اشاره می کنه. منم ناخداگاه به همون طرف بر می گردم. یه موش زیرک داره از این طرف جوب به اون طرف می ره. خوش تیپه و هیکلیه. معلومه که حسابی به خودش می رسه. لبخندی می زنم و رد می شم. می رم به سمت ایستگاه و منتظر ماشین وایمیستم.

ساعت ۱۹:۴۵ در ایستگاه: اتوبوس می یاد. جا نیست بشینم. وایمیستم.

ساعت ۱۹:۵۵ در اتوبوس: راننده پس از استراحت می یاد تا بلیطها رو بگیره و حرکت کنه. به خیابون نگاه می کنم. ترافیک قابل تحمله. پشت چراغها خیلی معطل نمی شیم. پارک لاله خلوته آخه امشب بین هفتس.

ساعت ۲۰:۲۰ ایستگاه پنجم: قبل از اینکه اتوبوس نگه داره به سمت در می رم. تا بلاخره می ایسته. سریع می پرم پایین. دارم راه می رم که چیز متحرکی کنار جوب نظرمو به خودش جلب نگاه می کنه. دقیق تر که نگاه می کنم می بینم که آشناس. آخه موشه. ولی این تفلکی کوچیکتر از اون یکیه. باز لبخندی می زنم ولی این بار کمی تلختر از لبخند قبلی. می رم تو کوچه ی خودمون. دارم به این فکر می کنم که آخه این شهرداری داره چی کار می کنه؟ مگه مردم کثیفی رو دوست دارن که نظافت رو رعایت نمی کنن؟ و به دنبال پاسخ هایی برای این سوال ها هستم که از کنار یه کیسه زباله رد می شم. باز موجودی دیگه. ولی این بار یه گربه ی تمام مشکیه که هیکلی متوسط داره و تا منو می بینه انگار که حضرت عزرائیل(ع)(بلا نسبت) رو دیده باشه پا به فرار می زاره که من به یاد موش و گربه می افتم و خاطرات بچگی. خاطراتی که الان فقط یه خوابن و هیچ اثری از هیچ کدومشون نیست. روزهایی که بی هیچ دغدغه ای موش و گربه می دیدیم ایکییوسان می دیدیم فوتبالیستا می دیدیم و ........

ساعت ۲۰:۲۶ نزدیک خونه: تا خونه با همین فکرا می رم. الان جلو درم. کلیدم رو از جیبم در می یارم. می رم تو. به بابا و مامانم سلام می کنم. می رم تو اتاق. از تو کمدم آلبومم رو بر میدارم. ورق می زنم. ا اینجا سال هفتاد و چهاره با بچه های مهد-ا اینجا اوشون فشمه با عمو علی اینا- ا اینجا اصفهانه همون اردویی که با بچه های راهمایی رفته بودیم...

دلم برای بچگیام تنگ شده. برای وقتایی که مثل تو فیلما مادر بزرگ پدربزرگا برای نوه هاشون قصه می گن. یعنی من این لحظه هارو اصلا درک نکردم که حالا بخاد دلم براشون تنگ بشه.

 اما این عقده برای همیشه تو دلم می مونه که سرم رو بزارم رو پای مادر بزرگم و او برام قصه بگه تا من خابم ببره.


لینک ثابت| یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 19:33  توسط سيد عبدالله | 
اتوبوس 100تومن یا 20 تومن؟
ساعت هفته. میرم به سمت ایستگاه اتوبوس. خیلی دیرم شده. یه اتوبوس داره می ره. قدم هامو تندتر میکنم تا بش برسم. در جلو بستس میرم تا از در عقب سوار شم. اتوبوس خلوته. قبل از اینکه بشینم بلیطم رو آماده می کنم تا به راننده بدم. می رم جلو. آقا بفرمایید. نه پسر جون این بلیطی نیست وقت پیاده شدن ۱۰۰تومن بیار بده. باناراحتی می گم آخه ننوشتین که خصوصیه و می رم می شینم. قولی که روزهای قبل به خودم دادم یادم می یاد. اینکه من حاضرم ۲۰۰تومن بدم و با تاکسی برم اما با این اتوبوسا نرم. ولی نمی تونم کاری بکنم چون اگه پیاده شم ممکنه تاکسی گیرم نیاد. پس به قولم می گم این دفعرو بی خیال شو.

دارم با ناراحتی از این موضوع به خیابون نگاه می کنم که یه اتوبوسه شرکت واحد رد می شه و میره. که سوال قدیمی دوباره در ذهنم زنده می شه. این سوال که آخه فرق این با اون چیه؟ که این ۱۰۰تومنه اما اون ۲۰تومن. می گم شاید به خاطر پرده هاشه. اِ اما این که پرده نداره. شاید به خاطر تمیزیشه. اما نه خب اینم قبلا کنار اونا بوده دیگه. شاید به خاطر خلوتیشه. اما این که تو ایستگاهه سوم پر شد. شاید به خاطر آدماییه که سوار می شن. اما نه اینا که همون آدمای معمولین. خب شاید به خاطر راننده ی مهربونشه. اما خودم چند بار دیدم که راننده با داد زدن تو خیابون آبروی افراد رو برای ۱۰۰تومن برد. آها فهمیدم به خاطر اینکه چند تا آدم خیر پیدا شدن که ابتکار به خرج دادن. ابتکارشونم اینه که وقتایی که مردم اعصابشون خورده اما نمی دونن به کی باید فحش بدن اینا رو نفرین کنن و خودشونو راحت کنن. اما ۱۰۰تومن کرایه ای میگیرن به خاطره:۱)حقوق راننده ها ۲)کرایه اتوبوس ها که از شرکت واحد اجاره کردن و از همه مهمتر۳)پرده ی اتوبوسای این شرکته.!

انقلاب جا نمونی. هر کی می خواد پیاده شه بیاد از در جلو .....


لینک ثابت| پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 14:47  توسط سيد عبدالله | 
فوتبال یا نماز؟
نماز عيد فطر به امامت آقاي خامنه اي                                   ساعت ۷:۲۰ در مدرسه:سلام سلام خوبی؟ چه خبر...

ساعت ۱۱:۵۰ در کلاس: معلم مشغول درس دادنه. صدایی بسیار ضعیف از مسجد نزدیک مدرسه می یاد. آره اذانه که روح آدمی رو صفا می ده.

ساعت ۱۲:۳۰ در کلاس: بچه ها خدافظ. آقا خسته نباشید.

ساعت ۱۲:۳۲ در راهروها: بچه ها در حال خروج از کلاسها و رفتن به حیاطن.

ساعت ۱۲:۳۵ در حیاط: داور مسابقه فوتبال در سوت خود می دمه. بازی بین دو تیم شروع می شه.

ساعت ۱۲:۳۷ در حیاط: از کنار زمین بازی به طرف آبخوری می رم تا وضو بگیرم. در حال شستن دستام به اطراف نگاه می کنم. بچه ها رو می بینم که کنار زمین در حال سر و صدا کردنن و به تشویق تیم ها می پردازن. مشت اول آب رو که می ریزم یکی از بچه ها از شیر کناری آب می خوره و می ره.

ساعت ۱۲:۳۹ در حیاط: از کنار زمین و از بین بچه رد می شم و می رم به طرف نماز خونه.

ساعت ۱۲:۴۰ در نمازخونه: کفشامو در می یارم و می رم تو. کسی نیست. لباس فوتبالیستا رو زمینه. اما بی توجه به این مسئله می رم جلو و شروع به نماز می کنم. الله اکبر......

ساعت ۱۳:۰۰ در نمازخونه: نمازم تموم می شه. کفشامو می پوشم و میرم تو حیاط و به تماشای بازی می شینم.

ساعت ۱۳:۰۱ در حیاط: کنار بچه ها می شینم اما دلم جای دیگس. دارم به این فکر می کنم که چرا اینا این قدر راحت و بی خیال نشستن و دارن یه فوتبال بی اهمییت رو نگاه می کنن در حالی که نماز نخوندن. مگه اینا مسلمون نیستن؟ مگه اینا به سن تکلیف نرسیدن؟ مگه نماز واجب نیست؟ مگه کم سفارش شده که نماز رو اول وقت بخونید؟ اما یه هو یه چیزی یادم می یاد. یادم می یاد که روزهای قبل که نماز می خوندن هم شاید چند نفر بیشتر وضو نمی گرفتن و خیلی هاشون هنوز کلییات نماز رو نمی دونستن. اما دوباره چیز دیگه ای یادم می یاد. یادم می یاد که تو کتاب های مختلف خوندم که انجام ظواهر کار بهتر از اینکه اصلا انجامشون نده. اما دوباره مسئله ای به ذهنم می یاد. این که درسته که انجام ظاهری بهتر از انجام ندادنه اما آخه چرا یه نوجوونه ۱۵ ساله که اول دبیرستان درس می خونه و اسم تمام بازیگران ایرانی و خارجی-تمام خواننده ها با حداقل یک قطعه شهر از او- تمام فوتبالیست ها رو بدونه و با آخرین مد روز آشنا باشه ولی نماز خوندن بلد نباشه.

ساعت ۱۳:۱۰ در حیاط: هنوز در حال فکر کردنم که با صدای زنگ به خودم می یام. بلند می شم و به طرف کلاس می رم و از ته قلبم می سوزم که چرا در یک جامعه ی اسلامی باید یک همچین وضعی باشه و از ته دلم آتیش می گیرم که نمی تونم کاری بکنم آخه این بچه ها اینقدر امر به معروف و نهی از منکر شدن که من یکی دیگه ازشون بریدم. تازه به یاد مظلومییت ائمه می افتم که اونها از دست این مردم چی کشیدن.


لینک ثابت| چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 15:41  توسط سيد عبدالله | 
وبلاگ من
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
نویسنده
امکانات


اين سایت را 
صفحه خانگي خود كنید !   تماس با مدیر سایت !   اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !   لینک RSS
در باره وبلاگ
خورشید عظمت قطره ی خون شهید را می یابد... . ((شهید سید محمد حسین علم الهدی))


آرشیو موضوعی
آرشیو
هفته سوم شهریور 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم دی 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
پیوندهای روزانه
لینک دوستان
هويزه : کربلاي ايران
  خادمین شهدای هویزه
  عكس فوري
  ...اردو
  عشق غایبانه
  سايت شهيد آويني
  ((سايت جامع دفاع مقدس((ساجد
  ر کعتان فی الع ش ق
  ...همکنون
  انسان، جنایت و احتمال
  قاصدک
  تيتريكاتور
  133
  موسيقي اسلامي
  دست نوشته های یک سه نقطه
  المزمل
  قيل و قال
  (هو الحی و هو الحق و هو الهو(نارايانا
  منبرنت
  ...عشق یعنی
  ((سايت((صبح
  كشكول
  تک پسر::قالب ساز
جستجو




آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:

 

 RSS



=Title