|
فریاد و سکوت
................... منم یه بندم. اما امیدوارم بنده ی خدا باشم |
|
|
|
ساعت ۱۵:۳۰ در مغازه:سلام.سلام. خوبي. حال داري بريم بيرون؟ آره منم حوصلم سر رفته . پس من تا يه ساعت ديگه مي يام.
ساعت ۱۶:۳۰ در مغازه: سلام بيا پايين من جلو در مجتمعم. ساعت ۱۶:۴۵ خ جمهوري: مستقيم. تا كجا؟ سر حافظ. بياين بالا. ساعت ۱۷:۰۰:بفرماييد آقا. خيلي ممنون. ساعت ۱۷:۲۰ در مجتمع ...: ا مي بيني چقدر شلوقه. اصلا نمي شه راه رفت. ساعت ۱۷:۲۵ در مغازه ...: سلام آقا خسته نباشيد. ... داريد؟ بله. چنده؟ ... خيلي ممنون. ا ديدي چه كلاهي سرم رفت.. من يك سوم اين رو از انقلاب به همين قيمت خريدم. ساعت ۱۷:۳۵ در مغازه...: سلام آقا خسته نباشيد. از اين سيما داريد؟(فيش اسپيكر) نه. برو واحد... ساعت ۱۸:۱۰ در مجتمع: خب حالا كه تا اينجا اومديم يه سر زير زمين هم بريم ديگه. ساعت ۱۸:۱۴ در زيرمين: داريم از جلو مغازه ها رد مي شيم. كه به يه مغازه مي رسيم كه جلوش يه شلوغيه غير عاديه. دقيق تر نگاه مي كنيم. دوتا آدم گنده دارن تو سر و كله ي هم مي زنن. دعواي ناجوريه. شلوغ تر مي شه. اون دو نفر با زور همديگه به بيرون مغازه كشيده ميشن و به كار خود ادامه مي دن. ما ديگه واي نميستيم و سريع محل رو ترك مي كنيم چون جفتمون عجله داريم. اما من تو راه به اون صحنه ها فكر مي كنم. كه آخه چرا دوتا مرد بايد با هم سر مسئله اي كه احتمالا بي ارزش بوده دعوا كنن؟ مگه اينا همشهري نيستن؟مگه اينا برادر ديني نيستن؟ مگه كم سفارش شده كه به هم ديگه احترام بذاريد؟ پس چرا هر روز اين همه دعوا سر هيچ و پوچ رخ مي ده؟ اصلا چرا بايد در روزنامه ها صفحه اي به نام صفحه ي حوادث باشه كه پر مخاطب ترين صفحه بشه؟ .... ساعت ۱۹:۳۰ اميرآباد: خدافظ.خدافظ. از سر كوچه باز به اين موضوع دارم فكر مي كنم كه يه دعواي ديگه ...... |
|
لینک ثابت|
دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 18:41 توسط سيد عبدالله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
خورشید عظمت قطره ی خون شهید را می یابد... . ((شهید سید محمد حسین علم الهدی))
|
|
|
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها:
|