|
فریاد و سکوت
................... منم یه بندم. اما امیدوارم بنده ی خدا باشم |
|
|
|
شنبه 5/1/85- مزار شهداي هويزه; اتوبوس اومده. منتظر بچه ها تو پاركينگ ايستاده. از هم ديگه خدافظي مي كنيم. همشون دارن گريه مي كنن. انگار كه دارن عزيزترين كسشون تو دنيا رو ازشون مي گيرن. اما دوره اونها تموم شده و بايد برن. پنچ شنبه 10/1/85- مزار شهداي هويزه; حالا ديگه نوبت خودمه كه بايد از همه خدافظي كنم. حالا مي فهمم كه دوستام چند روز قبل چه حسي داشتن. واقعا خيلي سخته... دارم از شهدا خدافظي مي كنم كه صداي داداشم رو مي شنوم. داره مي گه بدو بدو همه منتظر تون. سريع خودم رو جمع و جور مي كنم. تو مسير هر كي از بچه ها رو مي بينم باهاش خدافظي مي كنم. داريم از تو پاركينگ مي آيم بيرون كه چند تا از بچه ها نشستن و دارن صحبت مي كنن. بغض گلوم رو گرفته و نمي تونم حرف بزنم. با تكون دست ازشون خدافظي مي كنم. دوباره به گنبد مزار نگاه مي كنم تا آخرين خاطرم خوده مزار باشه. نزديك اهواز كه مي رسيم انگار كه تازه از خواب بيدار شده باشم. از همين الان دلم تنگ شده. دلم تنگ شده براي شهدا. براي دوستام. براي هواي گرم روزاش. براي هواي سرد شباش. براي سوسك و پشه هاش كه نذاشتن يه شب درست بخوابيم. براي مردمي كه از دورترين نقطه ها اومده بودن اونجا برای زيارت. براي ... . مي خوام از ماشين بپرم پايين و برگردم هويزه... سه شنبه 13/7/85 ;دره مدرسه بازه. مي رم تو. سلام آقاي س... . خسته نباشيد. ببخشيد آقاي ... هستن؟ آره برو تو ... اتاق. سلام. آقا خسته نباشيد. ببخشيد مزاحمتون شدم. مي شه چند دقيقه وقتتون رو بگيرم؟ آره بيا تو. مي رم تو و كله ماجرا رو براش تعريف مي كنم. كه با دوستام مي خوام برم جنوب.... هر چه قدر اسرار مي كنم مي گه نه. نمي شه. تو خودت اينجا كلاس داري. ترم تابستونه از هفته ديگه شروع مي شه. چاره اي جز خدافظي ندارم. شنبه 2/9/85 ;برنامه امتحانات رو دارن مي دن. دستت درد نكنه. اول از همه مي رم سراغ تاريخ امتحانا. پنج شنبه 14/9/85; با دوستام خدافظي مي كنم. اونا دارن مي رن... اما من امسال هم از راه دور بايد سلام بدم و ... جمعه 8/10/;85 تلفن زنگ مي خوره. جواب مي دم. يكي از دوستامه. با بچه ها براي تاسوعا- عاشورا داريم مي ريم فكه. اتوبوس فقط يه نفر جا داره. تو مي آي بريم؟ نه بابا من درس دارم كلاس دارم نمي تونم بيام. اين دفعه خودم باهاش تماس مي گيرم. گفتي فردا مي رين تا آخره هفته؟ من بايد با مدرسه صحبت كنم. جوابش رو فردا صبح بهت مي دم. ساعت 9 بهشSMS مي زنمNa. Unja baraye man ham doa konid. . چهار شنبه 9/12/85 ;اين دفعه با پدرم خدافظي مي كنم. داره مي ره اهواز براي يادواره اي كه براي شهداي مسجد مرعشي گرفتن. دوشنبه 14/12/;85 اين زنگ با مدير كلاس داريم... راستي بچه ها اين يكشنبه اي كه مي آد كه بعد از اربعين يه اردو داريم. هر كي مي آد تا فردا... يه دفعه جرقه اي تو ذهنم مي خوره. شنبه كه اربعين. يكشنبه اردوء. چهارشنبه و پنج شنبه كه اصلا تهران نيستم. ايول همين پنج شنبه با اتوبوس مي رم. فقط تكي كه نمي ذارن. جرقه اي ديگه. يادم مي آد كه يكي از دوستام هم پنج شنبه مي خواد بره. با اون مي رم. زنگ مي خوره. اصلا نفهميدم تا ... رو چطوري اومدم. از خوشحالي مي خوام فرياد بزنم . خطاب به شهداي هويزه بگم دستتون درد نكنه. خيلي باحاليد. نمي دونم چه كار كردم كه اين طوري جوابم رو دادن. اما مي دونم اين چند روز رو بايد حسابي قدر بدونم و غنيمت بشمارم. چون مي دونم سال ديگه پيش دانشگاهي دارم مي رم و ديگه بايد حسابي درس بخونم. نبايد از اون جور صابونا به دلم بزنم. بايد همين چند روزه كار رو تموم كنم. بايد ازشون بخوام كمكم كنن....................................
اين چند روز من معمولا در فروشگاه مزار خواهم بود. اگر اومدني شديد پيش ما هم بيايد. خوشحال مي شيم. مشخصات من: قد: 167cm وزن: 52kg رنگ مو: مشكي لباس: احتمالا پيراهن مشكي و شلوار شيش جيب سبز و يه چفيه رو گردن. از طرفه همه تون نائب الزياره هستم اما شما هم دعا براي من رو فراموش نكنيد. عيدتون مبارك تا بعد تعطيلات خداحافظ |
|
لینک ثابت|
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 15:26 توسط سيد عبدالله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
خورشید عظمت قطره ی خون شهید را می یابد... . ((شهید سید محمد حسین علم الهدی))
|
|
|
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها:
|