|
فریاد و سکوت
................... منم یه بندم. اما امیدوارم بنده ی خدا باشم |
|
|
|
پنج شنبه 18/12/85 : آفتاب چند دقيقه اي هست كه بيرون زده. به اين فكر مي كنم. كه سر جلسه رام مي دن يا نه؟ وارد مدرسه كه مي شم و با ديدن حياط خلوت مدرسه خيالم راحت مي شه. با يه سلام دسته جمعي كنار بچه هاي كلاس مي ايستم. ياد تلفن ديشب مي افتم كه قرار شد پلاك، سربند، چسب دوطرفه و پرچم رو گنبد رو من بگيرم و با خودم ببرم. اينارو رو تكه كاغذي مي نويسم. پشتش هم چيزايي كه بايد براي خودم بگيرم. واي اينا كه 12 قلم جنس شد! همين طوري كه دارم به ليست خريدم فكر مي كنم ناظم داد مي زنه بچه ها بياين سر صف. بعد از مراسم كوتاه صبح گاه مي ريم سر جلسه امتحان. بعد از امتحان بلافاصله از تو دستشويي به بابام زنگ مي زنم. مي گه 6 تا ساعت6 . به محمد SMS مي زنم gereft و با خوشحالي آبي به صورتم مي زنم. اما اين طور كه بوش مي آد تا 12:5 كلاس هست. اين طوري تمام برنامه هام به هم مي خوره. بلاخره زنگ مي خوره. مي رم سمت... . اول نمازم رو مي خونم. سريع يه متن الكي براي خداحافظي تايپ مي كنم. مي ذارم كناره جدوله. جدولي كه هنوز امتحانش نكردم. يه دور ديگه از روش مي خونم. به مفهوم كاري ندارم. فقط غلط املايي ها رو اصلاح مي كنم. و يه آپ جديد. ناهار نخورده مي زنم بيرون. الان من كلي خريد دارم با چيزي حدود 4 ساعت وقت. خوشبختانه به موقع مي رسيم به راه آهن. محمد ميره براي بچه هاي پاركينگ كاور بخره. بنابراين من كنار وسائل مي مونم. از مسافرين محترم قطار تهران- اهواز ساعت 16:05 خواهش مي شود بعد از كنترل بليط ها به قطار سوار شوند. يه چرخ مي گيرم و ميرم رو سكو. چون بليط ها دست محمد جا مونده مسئول واگن نمي ذاره وسائل رو تو كوپه ببرم. 10 دقيقه ديگه حركته و هنوز هيچ خبري از محمد نيست. داره مي ره ها. بدو ديگه. اومدم اومدم. صوت قطار اين مفهوم رو مي رسونه كه من دارم مي رم كه محمد رو از واگن بقلي مي بينم كه داره مي آد سمت من. مي خواستي تنها بري كلك؟ صندلي 42 تا 46 ايناهاش. آره خودمم مي دونستم. پس وسائل كو؟ اوناهاشن. جناب مسئول واگن گفتن اول بليط. دونفري وسائل رو مي آريم تو كوپه. كجا؟ تموم شدن. مي دونم مي رم كمك سيد. سيد؟ آره. سيد رضي. مگه اون هم اومده؟ آره. ايول. ديگه كي اومده؟ شهريار پور هم اومده. حالا شديم 4 نفر. و همين 4 نفر كافيه تا كوپه اين وري و اون وري(بيشتر هم نه چون خيلي هم شر نيستيم) از دستمون آسي شن.(مخصوصا وقتايي كه محمد و سيد با هم خارجي صحبت مي كنن) تو خيابونهاي اهواز داريم مي ريم. كه يه دفعه چشمم به آسمون مي افته. واي چي مي شد اگه اين نعمت يه لحظه واسه تهرانيا بود؟ گوشي محمد زنگ مي خوره. حسنه. نه هنوز اهوازيم. كي؟ من؟ عمرا اگه من بگيرم. پارسال كه دوتاشون گم شد چون من امضا داده بودم 900 هزار تومن پياده شدم ديگه بسمه. ببين الان فقط 5 تا بيسيم داريم. اين خيلي كمه. من هماهنگ كردم هيچ مشكلي نيست تازه مسئولش هم عوض شده. حالا كجا بايد برم؟ ستاد راهيان نور. باشه. منم باهاش مي رم تو ستاد. دمه در يكي از بچه هاي پارسال كه الان شده كاره ي ستاد رو مي بينيم. با يه تويوتا مي خوان 5 حلقه موكت رو بفرستن هويزه. محمد مي گه اگه مي خواي با اينا برو. يه نگاهي به دوتا وانت مي كنم. مي گم چرا كه نه. مي رم. راننده يه سربازه. تو مسير به اين فكر مي كنم اولين كسي كه دوست دارم ببينم كيه. آره اول دوست دارم حميد رو ببينم. بعد بعد حسن. از دور مزار معلوم مي شه. ناخودآگاه اشكام سرازير مي شه. ياده 11 فروردين مي افتم. لحظه ي خداحافظي... هموني كه مي خواستم شد. نيگا نيگا چه تيپي زده. لباس پلنگي با پوتين. از ماشين مي پرم پايين و از سربازها تشكر مي كنم و بر مي گردم سمت حميد. سلام ............... ازش احوال حسن رو مي گيرم. معمولا تو اون اتاق در سفيدس. منظورت همون پاتق خودمونه ديگه؟ تو مسير پاركينگ تا اتاق مديريت سوله ها مهدي رو مي بينم. يه لحظه دلم براش مي سوزه. سلام. سلام. خب بگير بخواب. يه نگاه به خودت بنداز ببين چه جوري شدي. مگه مجبوري؟پس كي كارا رو انجام بده؟ حسن. ناسلامتي اون رئيس ها. چشمم مي خوره به حسن كه داره با عجله از اتاق خارج مي شه. سلام. سلام. نه ببخشيد من معذرت مي خوام. تو ديگه اصلا همين جا بگير بخواب... پس کی کارا رو انجام بده؟ با این حرفش دهنم باز می مونه. بابا ایول به شماها. پس عینکت کو؟ هفته پیش تو اتوبوس جا موند... . . . جمعه __/1/86: اول از شهدا خداحافظي مي كنم. بعد مي رم سراغ دوستان. اما اين بار نه با ناراحتي بلكه با خوشحالي. جلو در اتاق مديريت مي ايستم. به مسجد نگاه مي كنم. و تو دلم فرياد مي زنم مي سازمت هويزه. تو راه برگشت به چند روز گذشتم فكر مي كنم. ياده آچار فرانسه مي افتم. آخه هر كاري كردم و هيچ كاري نكردم. كفشداري بودم و نبودم. نظافت بودم و نبودم. سوله بودم و نبودم. انتظامات بودم و نبودم. فروشگاه بودم و نبودم. نمايشگاه بودم و نبودم. رابط بودم و نبودم. مسئول خريد بودم و نبودم. تداركات بودم و نبودم. ايستگاه صلواتي بودم و نبودم. راوي بودم و نبودم. فرهنگي بودم و نبودم. اما نه پاركينگ رو جرئت نكردم كه باشم. همه اينها رو بودم در حالي كه نبودم. يعني اسمه من اصلا جزء ليست خادمين به حساب نمي اومدم(چون فقط دانش جويان رو در ليست مي نوشتن. البته مهدي(اين يه مهدي ديگس)روزهاي آخر اسمه من رو هم تو ليستش مي نوشت) و اين كه چون كاره خاصي نداشتم به همه جا سر مي زدم هر كي كار داشت من انجام مي دادم. و خيلي خوشحالم از اين كه همه جا رو تجربه كردم. و براي بعدا تجربه هاي خوبي كسب كردم... يعني يكي از بهترين نوروزها هم سپري شد و ديگه نوبتي هم كه باشه نوبته درسه... . چيه فكر كردين سانسور كردم؟ نه بابا من اهله سانسور بازي نيستم. نگفتم چون خيلي طولاني داشت مي شد. ان شاالله اگر عمر و حوصله اي باشه حتما مي گم بقيش رو هم مي گم. چون واقعا خاطرات شيريني داشتم و روزهاي واقعا قشنگي رو پشت سر گذاشتم. لحظه هايي كه هر كسي كه اومد و حسشون كرد لذت دنيارو و برد و به آخرت نزديك شد. هر كي هم كه نيومد فقط همين قدر بگم ان شاالله سال ديگه نصيبش بشه و بياد جنوب و اين حس شيرين رو درك كنه. راستی واسه پسته قبلی هم معذرت می خوام. همون طور که گفتم خیلی عجله ای شد. اما اگر کسی می خواد اون آهنگها رو دانلود کنه به وبلاگهای زیر مراجعه کنه: |
|
لینک ثابت|
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 1:9 توسط سيد عبدالله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
خورشید عظمت قطره ی خون شهید را می یابد... . ((شهید سید محمد حسین علم الهدی))
|
|
|
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها:
|