|
فریاد و سکوت
................... منم یه بندم. اما امیدوارم بنده ی خدا باشم |
|
|
|
چه سكوتي است به هنگام گذر از ميان خرابه هاي اين شهر قديم! سنگ ها فرو مي ريزند زير پاهايم و دود را تا فرسنگ ها اطراف شهر مي نگرم. آنچه كه در اين گذر بجا مانده، بس است تا تو را مغموم سازد. جمعه در پارك، بچه ها بازي كنان. پير مردي با سري افكنده، نتواند ديد چيزي دور و بر خويش ... نه! ليك در خاطرش هست كه چگونه بودست. گذشته ها، آن روزها. و چه خوبست ببينم باز مي گردي تو به اين شهر، دوباره. اين خوبست ببينم چهره اي دوستانه كه به گاه گشتن و پرسه و نوشيدن چاي مي آيد، در بعد از ظهر! و چه خوبست ببينم باز مي گردي تو به اين شهر، دوباره. *** آه، اما همه چيز تغيير يافته و زمستان، زده است انسان را! مي آيد آن روز كه هيچ كس نمي داندش، و ... سرزمين را فتح مي كند. مردم، وحشت زده و دستشان كوتاه. اين سو آن سو، سايه ي شن هاي ريزان! ساختمان ها چون پوسته هايي تهي! تو خالي! بر پا! و هيچ كس ... ياري ديگري نمي كند. كودك با دستان تسليم، افراشته، آيا مي تواند علتي پيدا كند كه چرا؟ ... نه! ولي به ياد مي آورد كه چگونه بوده است، روزگاران قديم. و چه خوبست ببينيم باز مي گردي تو به اين شهر، دوباره. اين خوبست ببينيم چهره اي دوستانه كه به گاه گشتن و پرسه كاش مي دانستي كه اكنون چه مي گذرد بر ما! تو به اين جا باز گشتي تا بيابي خانه ات را، افق آن قدر تيره و تاريك است كه تشخيص نمي دهي شيطان تخريب، همه چيز را بلعيده. بهتر آنست تا مي تواني از كناره بگذري. فقط به رفتن ادامه بده و فاصله ات را حفظ كن! از مردمي كه مي بيني! آه خدايا! و بهتر است از چشمانت مواظبت كني. كه اگر دود بگيرند، برخاستن نتواني ديگر باز! *** كجا به آزادي منتهي مي گردد؟ به چه قيمت؟ مردم زياده مي خواهند و هيچ حاصل نمي شود. به من پس بدهيد! به من پس بدهيد! برگرديم به زماني كه زمين سر سبز بود! و اثري از ديوارهاي بلند نبود و دريا پاكيزه. خورشيد را از تابيدن باز مداريم. او مال تو يا من نيست ... نيست! |
|
لینک ثابت|
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:1 توسط سيد عبدالله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
خورشید عظمت قطره ی خون شهید را می یابد... . ((شهید سید محمد حسین علم الهدی))
|
|
|
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها:
|